هیچوقت به یک زن دروغ نگو!
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!
استاد مقابل کلاس ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه ی خالی بسیار بزرگ را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله"
استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.:در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، استاد گفت: حالا می خوام که متوجه این مطلب شوید که این شیشه نمادی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان ــ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کار، خانه و ماشین. ماسه ها هم سایر چیزها هستند. مسایل خیلی ساده"..
استاد ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنید. با فرزندانتان بازی کنید، زمانی رو برای چک وب دوستان بگذارید. با دوستان و اطرافیان به بیرون بروید و با آنها خوش باشید.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشید.
اول مواظب توپهای گلف باشید، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنید. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند".
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه آنهاچه معنی داشتند؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، همیشه درآن زمانی برای صرف دو فنجان قهوه برای با یک دوست هست
یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که زنان می توانستند به انجا بروند
ومردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد این مرکز پنج طبقه داشت وهرچه به طبقات با لا تر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد.اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند یا باید ان مرد را انتخاب کنند یا اگه طبقه بالاتر رفتند دیگه حق برگشت ندارن وهر شخص فقط یک بار می تواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو تا دختر به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب کنند .
در اولین طبقه بر روی در نوشته شده بود :این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی خواهند داشت دختر که تابلو را خوانده بود گفت خوب بهتر از بیکار بودن وبچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه هستند ؟پس رفتند.
در طبقه دوم بر روی در نوشته بود این مردان شغلی با حقوق زیاد بچه های دوست داشتنی وچهره زیبا دارند دختر گفت هوم م م طبقه بالا چه جوریه ...؟
طبقه سوم :این مردان شغلی با حقوق زیاد بچه های دوست داشتنی وچهره زیبا دارند ودر کار خانه هم کمک می کنند دختر :وای ... چقدر وسوسه انگیز ولی بریم بالاتر و دوباره رفتند.
طبقه چهارم :این مردان شغلی با حقوق زیاد وبچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره زیبا می باشند همچنین در کار خانه هم کمک می کنندوهدف های مالی در زندگی دارند دختر ها بوجد آمدند دختر :وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه آخر باشد.....؟
پس به طبقه آخر رفتتند آنجا نوشته شده بود :این طبقه برای این است که به شما دخترها ثابت کنند که هیچ چیز شما را راضی نمی کند دختر ها راضی شدنی نیستند
وحق استفاده از این مرکز را ندارید.
بعد آسمون را آفرید گفت : این هم قشنگه
بعد از اون مرد را آفرید و گفت : تو هم قشنگی
در آخر زن را آفرید و گفت : مشکلی نیست آرایش می کنه
خدا زمین را آفرید گفت : قشنگه
بعد آسمون را آفرید گفت : این هم قشنگه
بعد از اون مرد را آفرید و گفت : تو هم قشنگی
در آخر زن را آفرید و گفت : مشکلی نیست آرایش می کن
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد. بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود . خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم . انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد . مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت . دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟ ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟ ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد . مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد . وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد . خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است ! انوقت مرد خردمند به او گفت : تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی . گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر" اثر پائولو کوئیل
جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!
اگر خدا هست پس .....؟
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
مردی همراه با پسرش در جنگلی می رفتند .ناگهان پسر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.
او فریاد کشید آآآآآه .در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه . با کنجکاوی فریاد زد" تو که هستی؟ " اما تنها جوابی که شنید این بود " تو که هستی؟" . این او را عصبانی کرد و داد زد " تو ترسویی" و صدا جواب داد "تو ترسویی" . به پدرش نگاه کرد و پرسید " پدر، چه اتفاقی دارد می افتد ؟" پدر فریاد زد" من تو را تحسین می کنم " صدا پاسخ داد" من تو را تحسین می کنم " پدر فریاد کشید " تو شگفت انگیزی" و آن آوا پاسخ داد " تو شگفت انگیزی " پسرک متعجب بود اما هنوز نفهممیده بود چه خبر است. بعد پدر توضیح داد مردم این پدیده را پژواک می نامند . اما در حقیقت این زندگی است. زندگی هر چه را که بدهی به تو بر میگرداند! زندگی آیینه اعمال و کارهای توست .اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری بده .اگر مهربانی بیشتری می خواهی بیشتر مهربان باش . اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبر وادب داشته باش . این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می شود. زندگی هر چه که بدهی به تو بر می گرداند . زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای خود.
افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند،
بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام ميدهند
می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شر شما، دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شویش دهم از رنگ گناه
شست و شویش دهم از لکه عشق ، زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ، زتو ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می سوزد و می رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه ، شاید آن که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست ، می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بردار ، ای امید عبث بی حاصل..
تقديم به تو گمگشته ترين گمگشته ي من
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عابقت با قلم شرم نوشتند نشد
آسمون قلب عاشق ، افقش رنگ غروبه
اون وفا و مهربونی ، اگه برگرده چه خوبه
بی تو دل هر شب و هر روز ، مث یه مرغ اسیره
بعد تو دل توی سینه ،دوست دارم تنها بمیره
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
. هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما.
در جست و جوی یک سکه...
روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!
او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت.
اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد.
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
« من بر تو بستم دل ؟؟!!
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهايي كه بايد، (كه بايد...) مي شكستم
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی
یه روز از روزهای سرد پاییز رفتی از خونه تو
بی بهونه رفتی و رو دلم پا گذاشتی از همون روز دلم
خیلی خونه من که هر روز و شب لحظه هامو از تو می خوندم و می سرودم پس چرا قسمتم این چنین شد اصلا
تو زندگیت من کی بودم. یاد روز تلخ آشنایی تو
می گفتی برات سر سپردم می گفتی زندگی بی تو هرگز
چه ساده گول حرف ها تو خوردم ولی اینکه نشد رسم دنیا خیلی راحت رو دل پا بذاری منو با گلهای زندگیم رووبه همین سادگی جا بذاری
کوچه به کوچه من عاشقونه به همون خدا که خوب می دونه
از تو و عشق خوبه تو گفتم کیه که قدر عشقوخوب بدونه
من مثل یه چشمه ساده بودم تو ولی از دورنگی سرودی من به فکر بدیها نبودم حیف که تو از جنس ما نبودی حیف که من از همون روز اول این دل و به تو ارزون فروختم تو خودت بهتر از من می دونی مثل یه شمع عاشقونه سوختم
مثل یه شمع عاشقونه سوختم
جددن اگه بفهمي يكي كه اصلان فكرشو نميكني هميشه دوست داشته و وقتي آن ميشي از خجالت آف ميشده
و هيچ وقت نتونسته حتي بهت پي ام بده و هميشه منتظر صداي زنگ پي ام تو بوده چي كار ميكني ؟؟ اگه اون واقعاء نتونه بهت بگه دوست دارم چي ؟؟؟ پس اينو براي همه ي دوستات بفرست تا اون ادم خجالتي بهت پي ام بده
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه توش دو تا دل كنار هم جا نميشن
ولي اگه دل بستي ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكني
یادم باشه که یادت باشه
که یادم بیاری که یادت بدم
که یاد بگیری که یادم بیاری
که همیشه به یادتم
اینو هیچوقت یادت نره
دو نفر در جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».
آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.
اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».
دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»
و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».
خانمی از منزل خارج شد و در جلوی در حیاط با سه پیرمرد مواجه شد . زن گفت : شماها را نمی شناسم ولی باید گرسنه باشید لطفا" به داخل بیایید و چیزی بخورید پیرمردان پرسیدند : آیا شوهرت منزل است ؟ زن گفت : خیر سر کار است .آنها گفتند : ما نمیتوانیم داخل شویم . بعداز ظهر که شوهر آن زن آمد همسرش تمام ماجرا را برایش تعریف کرد مرد گفت : حالا برو به آنهابگو که من در خانه هستم و آنها را دعوت کن . سپس زن آنها را به داخل خانه دعوت کرد ولی آنها گفتند : ما نمیتوانیم با هم داخل شویم زن علت را پرسید و یکی از آنها توضیح داد: اسم من ثروت است وبه یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت او موفقیت و دیگری عشق است . حالا برو با شوهرت مسئله را در میان بگذار وتصمیم بگیرید که طالب کدامیک از ما هستید!
زن ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد مرد که بسیار خوشحال شده بود گفت با هیجان خاص گفت :بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایی کنیم .اما زن گفت چرا موفقیت را نپذیریم؟
در این میان دخترشان که تا این لحظه شاهد گفت و گوی آنها بود گفت : بهتر نیست عشق را بپذیریم ومنزلمان را سرشار از عشق کنیم؟
سپس شوهر گفت : بیا به حرف دخترمان گوش دهیم سپس زن به سراغ پیرمردان رفت و گفت : کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفا" داخل شوید و مهمان ما باشید عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد سپس آن دو نفر دیگر هم بلند شده و او را همراهی کردند .
زن با تعجب گفت : من فقط عشق را دعوت کردم! در این بین عشق گفت : اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون منتظر بمانند اما زمانی که شما عشق را دعوت کردید هر جا که من بروم آنها نیز همراه من می آیند.
هر کجا عشق باشد در آنجا ثروت و مو فقیت نیز حضور دارد.
يکی بود يکی نبود .
غير از خدای مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل : برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و ....
خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد
يه روز يك مرد توي خواب تمام طول زندگيش رو ميبينه ! تمام اتفاقات و وقايع ! همشون رو توي يك ساحل و كنار دريا !!! توي دقايق زندگيش كه توي خواب ميديد هميشه دو ردپا روي ساحل و كنار دريا بود ! يكي ردپاي خودش و يكي ردپاي خدا ، اما توي اين مسير بعضي جاها فقط يك ردپا بود و بعد از فاصله اي ردپاها دورباره دوتا ميشد ! اون قسمتهايي كه ردپا يكي بود مربوط بود به سخت ترين و عذاب آْورترين روزهاي زندگيش !!
از خداي خودش عصباني شد ، گفت تو مگه نميگي هميشه و توي همه لحظات در كنار من هستي ؟؟؟ مگه نميگي هيچ وقت تنهات نميذارم ؟؟؟ پس چرا توي اين مسير زندگي من ، توي اون شرايط سخت و اوقات بيچارگي و بدبختي فقط يك ردپا هست ؟؟؟
يك دفعه از آسمون صدايي بلند شد ! آره صداي خود خود خدا بود ! بهش گفت اي مرد ، من هميشه و همه جا باهات هستم و تنهات نميذارم ! اونجاها كه ميبيني فقط يك ردپا هست اون ردپاي منه كه تو رو روي دوشم گرفتم و دارم توي مسير زندگي به جلو ميبرمت !!!!!!
همه جا خدا هست فقط باید او را حس کرد
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن ، مرغ دريايي آواز خواند ولي كودك نشنيد.
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن ، رعد در آسمان پيچيد ولي كودك نشنيد.
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت ، ستاره اي درخشيد ، ولي كودك توجهي نكرد.
كودك فرياد زد : خدايا معجزه اي به من نشان بده ، يك زندگي متولد شد ،اما كودك نفهميد.
كودك با نااميدي گريست : خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي ، بنابراين خدا پائين آمد و كودك را لمس كرد ، ولي كودك باز هم پروانه را نديد
چهار شمع بودند كه به آرامي ميسوختند . سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.شمع اول گفت: من "آرامش" هستم...! هيچ كس نميتواند از نور من محافظت كند. به هرحال فكر ميكنم بايد بروم. چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم... رفته رفته شعلهاش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت و خاموش شد. شمع دوم گفت: من "ايمان" هستم. گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم. تا صحبتهايش تمام شد، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را هم خاموش كرد. شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد: من "عشق" هستم . ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ديگر كسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديكتر است، بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد، نورش كاملاً از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش ديد، با گريه و اندوه زيادي گفت: اي شمعها ! چرا شعلهتان خاموش شد؟ شما بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد. در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت: نترس، تا وقتي كه من هستم ميتوانم آن سه شمع را روشن كنم و هميشه پر نور نگهشان دارم زيرا من "اميد" هستم. كودك با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله ي اميد، آرامش، ايمان و عشق را روشن كرد
اگه يكی رو دوست داشته باشی . . .
نميتونی تو چشش زل بزنی . . .
نميتونی دوريشو تحمل کنی . . .
نميتونی بهش بگی چقدر ميخوايش . . .
نميتونی بهش بگی چقدر بهش نياز داری . . .
واسه همينه عاشقا ديوونه ميشن
وقتی معلم پرسيد عشق چند بخشه؟
زود دستمو بالا بردم گفتم يکبخش،
اما از وقتی تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:
آتش ديدن تو . . . .
شوق با تو بودن . . . .
و اندوه بی تو بودن . . . .
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنجهای فراوان يا بالعکس صورت ميگيره.
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش ميارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.
و اما...
برخلاف نظر خيليها که میگن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دستهبندي ميكنيم:
1- کسی که در عشقش شکست خورده
2- کسی که ور شکست شده
3- کسی که قاط زده.
4- کسی که از زندگی خير نديده.
5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.
6- کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.
7- ...و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم میرن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.
شما جزو كداميك از دستههاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد.
حالا فرض میکنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل ميكنه و عزمشو برای خودکش جزم ميكنه. به دور برش نگاه ميكنه و اين وسايل رو ميبينه:
1- طناب.
2- سيخ کباب.
3- کبريت آغشته به بنزين .
4- قرض دياز پام.
5- آمپول هوای تهران.
6- دندون مصنوعی حاج خانمشون.
7- لوله گاز.
8- پاکت نايلون.
9- چاقوی ميوه بری.
10- نخ کاموايي.
11- سوزن لحاف دوزی.
12- تيغ ريش تراشی مصرف شده.
13- مرگ موش.
خب... براي شروع بد نيست.
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب ميكنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»!
فرض کنيد درب اتاق شما رو میشکنن و شما رو در حالتی پيدا میکنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب میخوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمیخوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمیده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنیتر باشه تا دل همه حسابی بسوزه.
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفهگی با گاز رو خط بگيريد.
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره.
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد!
فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟
يا اونايي که روی سرشون نايلون میکشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب میبندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له میشن... اينا همشون ديوونهان.
خودکشی ايدهآل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و... باشه .
ژاپونیها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو میکنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل ميزنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما میميريد.
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد.
يه جور خودکشی که بيشتر بين شکموها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره... چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمیرسی و معمولا زنده میمونی. نمونهاش اينكه: يه بنده خدايي که با سیتا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بریها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو میجوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه....
اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد:
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو ميکشن، وسط يا آخر کار پشيمون میشن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله میکنه و فرو میکنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون ميشه و اين درحاليه که داره خفه میشه... يارو میدوه بيرون و از شدت عجله از روی پلههای آپارتمان پرت میشه پايين و میميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي!
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه:
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول میکشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد.
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا !
پس عاقلانه تر رفتار کنيد.
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد:
1- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
2- مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.
3- بهترين لباستونو تنتون کنيد.
4- حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.
5- خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد.
6- موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.
7- لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.
8- يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه.
9- اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست.)
10- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.
11- يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.
12- دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه.
13- برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما.
14- قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد.
15- قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره.
16- بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشيد.
17- اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و روياييتر به نظر مياد و اشک آور تره.
18- در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.
19- قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.
20- خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.
حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی:
برای جنس نر
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد.
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو .
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو .
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد.
يک ساعت بعد... شما مرديد.
خدا رحمتتون کنه.
برای جنس ماده
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد.
بريد زير پتو.
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه.
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره.
خواهش میکنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد.
مرسی...
توی جهنم میبينمتون.
من که مي دونم منظورش چي بود
شنبه همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هرکجا می رفتم اونومی دیدم یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت
ببخشید من که میدونم منظورش چی بود تازه ساعت
5/9
هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه
. اون میخواد زن من بشه
بچه ها میگفتن اسمش مریمه از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم یکشنبه امروز ساعت9
به دانشکده رفتم موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین
. من که میدونم منظورش چی بود اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه
مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمیاد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم
بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست
.من که میدونم منظورش چی بود.
حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم ازش بدم نمی آد
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه امروز اصلا روز خوبی نبود
. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود
ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت
: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته
ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم
چهارشنبه
امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند
یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده
حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش
ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه
پنج شنبه
:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد
من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه میخوا د که من بی خیال مینا بشم
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم
اجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که
مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟ من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد
شنبه
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت نمی خواد بری دانشگاه
امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم
وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید من که میدونستم منظورش چی بود
يكي تو راست ميگي، يكي پينوكيو . يكي تو مهربوني، يكي خرس مهربون . يكي تو قشنگ راه ميري، يكي تنسي تاكسي دو . يكي موهاي تو قشنگه، يكي موهاي آنشرلي . يكي خونة شما قشنگه، يكي خونة مادربزرگه . يكي گوشاي تو قشنگه، يكي گوشاي زيزيگولو . يكي تو خوشگلي، يكي پلنگصورتي . يكي ما دوتا باهم خوبيم، يكي تام و جري . يكي تو زبلي، يكي ملوان زبل . يكي تو اوسكول شدي يكيم نفر بعدي كه ميخواد اينو بخونه يا شما براش سندش كني .
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد ليك ناگاه ! خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد ! گل صميمانه به او گفت سلام خار صميمانه به او گفت عليك
شب بود...
و هوا هم خیلی خوب بود! تو چله تابستون، باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش میکرد!
موهای آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شیشه اتومبیلش رو بالا کشید که به عشق بازی باد و موهای همسفرش خاتمه بده!
برای اولین بار بود که با هم همسفر شده بودن!
پسرک نیم نگاهی به دخترکی که کنارش رو صندلی کمک راننده نشسته بود انداخت!
چشمای قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روی صورت لطیفش اونو شبیه پری شهر قصه ها کرده بود!
لبخند زیبایی روی لبهای خوش ترکیبش نشسته بود که حاکی از رضایت و آرامش اون بود!
به سختی چشمای بی قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت...
حالا دیگه تقریبا به مقصد رسیده بودند!
با ایستادن ماشین دخترک چشم عسلی هم چشماشو باز کرد و متوجه پایان عمر کوتاه سفر شد...
ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من!
ـ پاشو دلبرکم که امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم! شاید ای جان! نرسیم به فردای دگر...
دخترک لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و با هم وارد ویلا شدن!
امشب اولین شب با هم بودنشون بود!
اولین شبی که تا صبح با هم بودن و این همیشه بزرگترین آرزوی اونا بود!
چند وقتی بود که برای با هم بودن با خانوادهاشون می جنگیدن و بعد از کلی جار و جنجال و به نتیجه نرسیدن، بالاخره دخترک راضی شد که پیشنهاد پسرک رو بپذیره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون میتونن در کنار هم باشن! حتی شده برای ۱ شب!!
دخترک مانتو و روسریشو در میاره و میره کنار پنجره! با اون هیکل ظریف و لوندی که داره کنار پنجره ای رو به کوهای بلند که مهتاب سعی در داخل آمدن داره چقدر هوس انگیز به نظر می رسه!
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسی میکنه و قند توی دلش آب میشه که بالاخره به مرادش میرسه امشب!
آروم نزدیک دخترک میشه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه و در گوشش میگه:
تو منو دیوونه خودت کردی فرشته ناجی من! عروسک من! ماه من! عشق من! همه زندگی من!
به اندازه تمام ستارهایی که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزیزم!
و گونه های دخترک را می بوسد!
دخترک هم بر می گرده و دستهاشو به گردن پسرک آویز می کنه و مجنون رویاهاشو کاملا در آغوش می گیره و میگه: منم همینطور! خیلی دوستت دارم!
و آروم آروم میرن رو تخت خواب و آماده میشن تا به دور از هر حصار و مانعی سلولهای بدن همدیگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن!
ناگهان دخترک انگار که چیزی به یادش امده باشه از رختخواب بلند میشه و دوباره میره کنار پنجره!
دستی به موهای خرمایی بلندش که روی سینه هاشو پوشونده میکشه و با کمی اضطراب میگه:
من میترسم عزیزم! دلم شور میزنه...
پسرک که انتظار همچین حرکتی رو از دخترک نداشت بلند میشه با همون لحن آروم میگه:
نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چیزو درست میکنه!
امشب دریچه ای جدید به رومون باز میشه و من و تو تبدیل به ما میشیم!
این قصه و افسانه نیست عزیزم! عشق یه حقیقته! اینو مطمئن باش...
نور مهتاب زیبایی خاصی به چشمان پسرک داده! چند ثانیه ای به چشمان هم خیره می مونن و بعد از چند ثانیه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برمیگرده به رختخواب و اینبار خودشو در آغوش پسرک رها میکنه و چشماشو میبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اینبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببینه و ما شدن رو تجربه کنه...
حتی برای ۱ شب
وقتی اومدی هيچ کس تو رو نديد اما من ديدم وقتی داشتی حرف میزدی هيچ کس صدات رو نمیشنيد ولی من میشنيدم .هيچ کس عشق رو باور نداشت تا این که من و تو همديگه رو ديديم اون موقع بود که همه فهميدن عشق هم وجود خارجی داره .وقتی ما با هم بودیم هیچ کس نمیتونست ما رو از هم جدا کنه
ولی نفهميدم چی شد وقتی رفتی همه تو رو ديدن جز من .با همه خدا حافظی کردی جز من و فقط چشمای من بودن که بعد از رفتنت ازشون خون جاری بود
ناپلئون میگه حرفی رو بزن که بتونی بنويسی چيزی رو بنويس که بتونی پاشو امضا کنی
.......چيزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی
